تبليغاتX
ذره بین
گفتارهای اقتصادی - اجتماعی
آقای محرابیان؛ ما که از همین الان تبریک میگیم، ازطرف همــه اوناها که منتظـرن از مجـلس رای اعتمــاد بگیرین و رسما وزیر بشین، بعد تبریک بگن تو روزنامه ها. مهــم اینکه که مــا هــلال ماه وزارت صنایع رو با چشم غیرمسلح رویت کردیــم !!! چطـــوری؟ خیلــی ســاده اس، کافیــه یه مـروری به صحبتهــای امـــروز هاشمــی، رئیس کمیسیون صنایع مجلس بکنین که گفته عملکرد محرابیان تو وزارت صنایع خیلی مثبت بــوده، خیلـی ...  از حـل مشکلات کارخانجات قند و شکـر گرفتــه تــا افزایش ۲۰ درصــدی تولیــد تنــدر ۹۰ ایرانــی... تــو تبصره ۱۳ هم که گل کاشته محرابیان ، دیگه چی میخواهین، رایزنی هفته قبل محرابیان با مجلسیها مثل اینکه خیلی کارساز بوده. چون قبل از صحبتهای امــروز هاشمی، چنــد تا نماینــده دیگــه مجلس هم از سرپرست وزارت صنایع تعریف و تجمید کرده بودند. فقط یه موضوع خیلی جالبه، اینکه ۱۸۵ نفر از همیــن مجلسیها دو مـــاه قبل، وقتی بین خودشون نظرسنجی کردن، فقط چهـــار نفرشون با وزیر صنایــع شــدن محرابیـــان موافق بودن، چهار نفر! تو این دو ماهه چه اتفاقی افتاد؟ جوابش رو شاید خود مجلسیها بهتر از ما بدونـــن!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:11  توسط سعید مستشار  | 

دو تا بودند، شش يا هفت سال بيشتر نداشتند، گل سرخ ميفروختند پشت چراغ قرمز چهارراه سعادت آباد. هوا سرد شده بود و سوز داشت، شيشه هاي ماشين رو بالا كشيده بودم و بخاري رو روشن كه نكنه يه وقت سرما بخورم. منتظر بودم تا چراغ سبز بشه، هنوز ۵۰ ثانيه مونده بود، دو تا پسربچه گل فروش هم لابه لاي ماشينها ميرفتند و پشت شيشه ها ميزدند كه گل بخريد از ما، رنگ دستهاشون كم از رنگ گلهاشون نداشت از سرخي، با اين فرق كه گلها سرخ بودند و لطيف، اما دستهاي دو پسربچه سرخ و خشن از صدقه سري سرما، ۱۰ ثانيه، ۵ ثانيه، ۱ ثانيه، چراغ سبز شد، پا رو آهسته روي پدال گاز فشار دادم و راه افتادم، نيم نگاهي به جلو داشتم و نيم نگاهي به دو پسرك، دويدند و رفتند به سمت يه كاميون كه كنار خيابون توقف كرده بود، هنوز نگاهشون ميكردم. با خوشحالي، دستاشون رو بردند جلوي اگزوز كاميون، تا قرمز شدن دوباره چراغ، چهل پنجاه ثانيه فرصت داشتند تا سرخي دستاشون رو با سياهي دود گرم كاميون عوض كنند، كاش چراغ چند ثانيه ديرتر سرخ ميشد براي اين دو، كاش ... سرخي چراغ و سرخي گل سرخ كجا و سرخي دستهاي كوچك اين دو كجا.... از دو پسربچه دور شده بودم، بخاري ماشين هنوز كار ميكرد، نه دودي داشت و نه سروصدايي، خيلي نرم كار ميكرد، شايد به نرمي دستهاي همان دو پسرك، وقتي هنوز گلفروش نبودند.        

پ.ن. ماجرا مربوط به پارسال بود، اول زمستون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:1  توسط سعید مستشار  | 

اینکه فردا عید فطر است یا پس فردا. شاید خیلی مسئله باشد برای بعضی ها. اما عده ای هم هستند که از همین حالا دوری روزها و شبهای رمضان دلگیرشان کرده. روزهایی که اگر زنده باشی. تا یکسال دیگر صدای زیبای اذان غروبهایش را فقط باید در خاطره ات بشنوی. آش رشته و نــان و پنیــر و سبزی موقع افطارش را شاید مشابهی پیدا نکنی. مگر تا سال دیگر باز اگر عمری باشد. سحــری مثــل سحرهای محتمل قدر را که حتما باید حسرت خورد. همان خواب آلودگی روز بعد از این شبها و سحرها هم حسرت دارد. آن بوی دهان که خودت را اذیت میکند اما فرشتگان را خوشحال و معطر دوباره کی  نصیب خواهد شد؟ نمی دانــم. شاید سال دیگر شاید هم اصلا هیچ وقت. آن قرآنی که ایه اش را ختم قران ثواب داده اند. دوباره کی قرائت میشود اگر بهانه رمضان نباشد؟ قرآنهای خاک خورده روی طاقچه ها دوباره کی به عزت و تواضع روی سر میرود؟ هزار اسم زیبای معشوق را دوباره کدام شب به یکباره صدا میشود زد؟  دلهای نرم آیا دوباره نرم نمیشود اگر رمضان برود. صد رکعت نماز واقعی آیا تا آخر سال هم خوانده میشود. با کدام حواس جمع ! با فکر قسط و قرض و بدهی؟ رمضان فرصتی بود تا بشود به این فکرها هم مرخصی داد. یک مرخصی یکماهه با همه حقوق و مزایا از خزانه خداوند. اگر برود. حتما دوباره می آید. رمضان را غم و غصه ای نیست. غم و غصه برای ماست که نمیدانیم دوباره به او میرسیــم یا نه. یک روز و شاید چند ساعت بیشتر باقی نمانده. برای آنکه فردا یا پس فردا کمتر حسرت بخوریم هنوز چند ساعتی فرصت باقی است.     التماس دعا        

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:11  توسط سعید مستشار  |