تبليغاتX
ذره بین - گلفروش
گفتارهای اقتصادی - اجتماعی
دو تا بودند، شش يا هفت سال بيشتر نداشتند، گل سرخ ميفروختند پشت چراغ قرمز چهارراه سعادت آباد. هوا سرد شده بود و سوز داشت، شيشه هاي ماشين رو بالا كشيده بودم و بخاري رو روشن كه نكنه يه وقت سرما بخورم. منتظر بودم تا چراغ سبز بشه، هنوز ۵۰ ثانيه مونده بود، دو تا پسربچه گل فروش هم لابه لاي ماشينها ميرفتند و پشت شيشه ها ميزدند كه گل بخريد از ما، رنگ دستهاشون كم از رنگ گلهاشون نداشت از سرخي، با اين فرق كه گلها سرخ بودند و لطيف، اما دستهاي دو پسربچه سرخ و خشن از صدقه سري سرما، ۱۰ ثانيه، ۵ ثانيه، ۱ ثانيه، چراغ سبز شد، پا رو آهسته روي پدال گاز فشار دادم و راه افتادم، نيم نگاهي به جلو داشتم و نيم نگاهي به دو پسرك، دويدند و رفتند به سمت يه كاميون كه كنار خيابون توقف كرده بود، هنوز نگاهشون ميكردم. با خوشحالي، دستاشون رو بردند جلوي اگزوز كاميون، تا قرمز شدن دوباره چراغ، چهل پنجاه ثانيه فرصت داشتند تا سرخي دستاشون رو با سياهي دود گرم كاميون عوض كنند، كاش چراغ چند ثانيه ديرتر سرخ ميشد براي اين دو، كاش ... سرخي چراغ و سرخي گل سرخ كجا و سرخي دستهاي كوچك اين دو كجا.... از دو پسربچه دور شده بودم، بخاري ماشين هنوز كار ميكرد، نه دودي داشت و نه سروصدايي، خيلي نرم كار ميكرد، شايد به نرمي دستهاي همان دو پسرك، وقتي هنوز گلفروش نبودند.        

پ.ن. ماجرا مربوط به پارسال بود، اول زمستون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:1  توسط سعید مستشار  |