" اگر نميدانستي وطن سعيد کجاست، به پـاســخ دعوتش نميکردي. حسي مشترک به من و تو و بقيــه دوستانمان آموخته است وطنمـــان را در همــان پاکــي و خلوصش بينيم، با همان صفا و صميميت که شايد اين روزهــا، کمي کمــرنگ شده، بايــد ايـــن زنگارهـــا را پذيرفت يا نه؟ نميدانم، شايد.... اصلا زنگارها را بايد زدود، وظيفـــه من و توست. وظيفه ماست. آينـــه تا آينــه است، غبار معنا پيدا ميکند، پس غبارها هـــم هستيشان به آينده است، بايد آنها را به آرامي زدود، شايد غبارها، خودمان باشيم نميدانــم، به دقت بايد نگريست، وطن، هماجاست که تو گفتي و دوستان تصديقش کردند. وطن همانگونه است که تو توصيفش کردي و دوستان ستودندش. وطــن من و تو، يک مشخصــه دارد، زلال است و جـــاري، از کفهـــاي روي آب نبايـــد هراسيــد"